خرید بک لینک

درباره سایت

آبگوشت بُزباش

امکانات وب

دیروز رفتم پروژه رو پرینت گرفتم که تحویل استاد بدم ولی وقتی رسیدم دانشکده حراست گفت ۱۰ دقیقه پیش رفته و من ۴۰ دقیقه تو مغازه پرینتری معطل بودممنم یه یادداشت نوشتم گذاشتم روی کتابچه سیمی و با دی وی دی از زیر در هل دادم داخل اتاقش صبح بهش ایمیل زدم که بگم ببخشید اینطوری شد و همونطور که تو یادداشت نوشتم آمادم اصلاحات شما را برای سابمیت کردن مقاله انجام بدم ولی به طرز عجیبی استادی که حتی نصف شب جواب ایمیل میده نوز خبری ازش نیست و این منو نگران می‌کنهیکی نیست به من بگه آخه بچه سر پیری درس خوندنت دیگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

یاد دو تا مقاله بی ربط به رشته م افتادم که مدتها پیش از روی فضولی و سرچای بیخودی که یهو به ذهنم میاد دیدنشونیکی در مورد آمار وقوع جرایمی خون و خونریزی دار بود که به طرز معنی‌داری با کامل شدن ماه زیادتر شده بود نسبت به بقیه روزا و یکی در مورد آمار همین نوع جرم تو روزای خاص ماه که شرایط جسمی خانما متفاوت میشهالبته دومی شامل من نمیشه، ولی هر وقت اینطوری حالم گرفته و افسرده طور میشه، یه نگاهی به تقویم میندازم ببینم چندمین روز ماه قمریه!اینم اضافه کنم که هیچ کدوم این مقاله‌هایی که درموردشون گفتم داخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

پسری که رو دستش گوزن تتو شده و اون یکی که ساعتش پر از ماهی هست سوار میشن و روبروم میشینن.

آقای ماهی به نقشه بالای در نگاه می‌کنه و می‌پرسه: کجا باید بریم؟

2245

آقای گوزن میگه: اون قرمز کمرنگه (منظورش صورتیه). بعد ایستگاه‌ها رو میشمره و به آقای ماهی میگه: ۹ ایستگاه دیگه، یعنی ۹ تا ۳ دقیقه

آقای ماهی یه لبخند کش دار میزنه و میگه: یعنی ۲۵ دقیقه دیگه؟

و این مکالمه ادامه پیدا می‌کنه ...

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

شب عجیبی بود

ساعت ۱۱ نشده بود

2246

دیدم یه نسیم خنک داره میاد

دراز کشیدم جلوی در تراس (دقیقا تو زاویه عمودی) و اصلا متوجه نشدم چطور بیهوش شدم

بازم رو زمین

و تا ساعت ۳ که از سرما بیدار شدم

و بعد تا ۵ که طبق عادت بدنم بیدار شدم ولی شدید گرسنه بودم

تا نزدیک ۷ که چای دم کشید و خاموشش کردم و باز نفهمیدم چطوری ولی بیهوش شدم تا الآن

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

تو راه پله آموزشگاه بودم، دیدم اون پایین چندتا از شاگردای قدیمی وایسادن منو نیگا میکنن لبخند میزنن. رسیدم پایین داشتم وسط شلوغی مسیر باز میکردم که رد شم، یکیشون اومد نزدیک.

میگم how are you?

2249

می‌زنه سر شونه م و میگه: تیچر موهاتو میزنی خوب چیزی می‌شیا

آخه من چی بگم به این نیم وجب بچه که حتی اسمش هم یادم نمونده؟!

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:06

2230



اوایل کرونا بود و کل دنیا تو قرنطینه. کل اون مدت که ویلون و سیفون بود عادت کرده بودیم حوالی ظهر ویدیو کال کنه و قبل نهار ما و بعد صبحونه اون زمان معاشرتمون باشه. یه بار حرف رسید به اینجا که بهش گفتم بابا یه حرکتی کن، یه تکونی به زندگیت بده. همین حرف بهش برخورد و دیگه خبری ازش نبود. گذشت یکی دو ماه... عید نوروز شده بود. مامانم شب یهو گفت: فلانی خیلی وقته دیگه بمون زنگ نمیزنه. همه ش دعا میکنم کارش درست بشه دیپورتش نکنن بخواد برگرده.

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

2235



یهو اومد رو زبونم که «ای دیر بدست آمده ...» هیچ مشکلی هم ندارم، حالم هم خوبه، ولی از کیفیت زمان حال به قدر کافی راضی نیستم مثلا الان یه چالش کلامی مفید لازم دارم که نقطه شروع واضح داشته باشه و به نتیجه‌گیری‌ای برسه که قبلش نبوده و حس کنم زمان مفید گذشته و منجر به محصول شده هنوز کمبود خواب دارم وگرنه با جی‌پی‌تی کار بسط مقاله و مناسب سازی برای ژورنال رو انجام میدادم کلا تو زندگیم چیز دیگه ای نیست که باهاش زمانمو خرج کنم

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

دفعه قبل مامانم به خواهرم گفته بود: شما که رفتید، رفتم نشستم تو خونه و تا مغرب به حال خودمون و زندگیمون و مملکتمون اشک ریختم.

الان با خواهرم بیرون بودیم، میگه: مامانم میگه از لحظه‌ای که راه بیفتید تا وقتی تلفن بزنید و بگید رسیدید، تو دل من سیر و سرکه می‌جوشه؛ کاش الان فردا بود و این راه از جلو پاتون برداشته شده بود.

این راه، اومدنش تلخه و رفتنش زهر؛ پیش خودمون بمونه: همون تلخی اومدنش هم از طعم زهر رفتنشه ...

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:18

2153

من سوگ دل کندن از رعنا رو قبلاً پشت سر گذاشتم، امروز وقتی دیدمش که داره می‌ره اونطوری غمگین نشدم، ولی اصلاً ضمانتی وجود نداره که گاهی یادش بیفتم و حس کنم دلم گرفته ...

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:18

2154

اگر هندونه و خربزه و دوغ محلی نباشن، هیچ وقت نمی‌تونم تابستون رو بخاطر گرمای طاقت فرساش ببخشم ...

نمی‌دونم مشکل اینترنت منه یا بلاگفا، وبلاگا خیلی بد برام باز میشن. حتی همین پنل مدیریت وبلاگ هم

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:18

2155فروردین عوارض ۴۰۵ ناصرخان رو دادم، ۳۶۰ بود. عصری رفتم عوارض رعنا رو هم تسویه کنم (۴۰۵ با خریدار بود) دیدم شهرزاد یه بند اضافه کرده (ماده ۲۹) که ۹۰۰ تومنه! توضیحی هم نداشت، سرچ هم کردم جواب روشنی نگرفتم. ولی دیگه باید انجام می‌شد تا نوبت تعویض پلاک بدنسامانه شهرداری عدد رو نشون میده که پرداخت کنی، سامانه ای که راهور مستقیم بهش لینک میده ۴۰۰ تومن هزینه استعلام هم اضافه می‌کنه بهش!! الله اکبر که چقدر جیب این ملتو خالی میکنن این بیشرفا. حالا باز صد رحمت به شهرداری؛ اداره مالیات قسمت عوارض نقل و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:18

2156

امروز شروع رسمی تابستونه. هرچند تحویل پروژه ها انجام نشده هنوز. یکم زمان بذارم برای برنامه ریزی و بعدش استارت بزنم. البته اگه این نئوتادین زودتر اثر کنه و منو از دست آبریزش بینی نجات بده ...

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:18

من خودم نیستم ...

ولی خیلی یه جا یا یه آدم امن لازم دارم که خودم باشم ...

یه جایی که بتونم هرچی بار روی دوش و ماسک روی صورتم دارم رو بذارم کنار و ضعیف ترین ورژنمو بروز بدم ...

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:18

یکاره بهم پیام داده، میگه شاگرد خصوصی حضوری میگیری؟ گفتم طرف کی باشه، کجا باشه، سطحش چی باشه، چقدر کلاس بخواد؟گفت مامانم! دختر عمه م باهام حرف زده گفته تنهایی داره حالشو بد میکنه، یه جوری سرشو گرم کن.دلم نیومد بگم نه. ولی خونه شون خیلی دوره. تهش گفتم نیمه دوم مرداد، که کارای دانشگاه رو تحویل بدم و سرم خلوت بشه. گفت باشه. هفته ای 1 جلسه 1 ساعته باهاش داشته باش، منم یورو بهت میدم بابتش. گفتم نیاز نیست. بعدا خواستی بیای ایران یه چیزی لازم دارم بهت میگم برام بیار پولشو حساب میکنیم.حالا تا جنگ جدید پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:18

2161

از روزی که دیدم کلاسمو کنسل کردن بخاطر بیمه و منم تمام کلاسای اضافی رو لغو کردم و گفتم فقط همون ۳ کلاس رو میرم، هر روز تلفن میزنن که بهم کلاس جدید بدن.

فکر کنم این چهارمین کلاسی بود که توی این چند روز بابتش تماس گرفتن و نپذیرفتم. پول چیز بدی نیست، ولی احترام خیلی قیمتی‌تره. من ترجیح میدم وقتمو هدر بدم ولی با اینا همکاری نکنم

برچسب: نویسنده: boud تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:18

صفحه بندی