2230
اوایل کرونا بود و کل دنیا تو قرنطینه. کل اون مدت که ویلون و سیفون بود عادت کرده بودیم حوالی ظهر ویدیو کال کنه و قبل نهار ما و بعد صبحونه اون زمان معاشرتمون باشه. یه بار حرف رسید به اینجا که بهش گفتم بابا یه حرکتی کن، یه تکونی به زندگیت بده. همین حرف بهش برخورد و دیگه خبری ازش نبود. گذشت یکی دو ماه... عید نوروز شده بود. مامانم شب یهو گفت: فلانی خیلی وقته دیگه بمون زنگ نمیزنه. همه ش دعا میکنم کارش درست بشه دیپورتش نکنن بخواد برگرده.
برچسب:
نویسنده: boud
تاريخ: سه
شنبه
6 مرداد
1405 ساعت: 1:26